«معنی لغات ستایش»
سرآغاز: شروع
نامه: در این شعر به معنی کتاب
مونس: همدم
روان: روح و جان
کارگشا: مشکل گشا
هست کن: آفریننده، به وجود آورنده
اساس: پایه، بنیاد
هستی: وجود، دنیا
کوته: کوتاه
درت: درگاهت
درازدستی: تجاوزگر
قصه: شکایت
عنایت: لطف و بخشش
ظلمت: تاریکی، ناآگاهی
خود: خودم
نور خود: آگاهی و روشنایی خودت (خدا)
«معنی لغات مناجات نامه»
دل: جرأت، شجاعت
جانبازیم: فدا کنیم.
آن جهان: آخرت
راه: راه راست
نیفتیم: گمراه نشویم.
دستگیر: یاری رسان
استوار: محکم
توفیق: موفقیت
نظامی: قرن ششم
کتاب ها: مخزن الاسرار، لیلی و مجنون، خسرو و شیرین، هفت پیکر و اسکندرنامه
خواجه عبدالله انصاری: قرن پنجم
کتاب ها: الهی نامه و مناجات نامه
ستایش در قالب مثنوی سروده شده است.
مثنوی (دو تایی): شعری است که هر بیت قافیه ای جداگانه دارد.
سرآغاز*******باز
روانم*******زبانم
مناجات نامه در قالب نثر مسجع سروده شده است.
نثر مسجع: نوشته ای است که دارای وزن و آهنگ مشخصی است.
جان بازیم*******کار آن جهان سازیم
بازیم و سازیم
«نکات، معنی لغات و معنی شعر زنگ آفرینش»
* نکات*
قالب شعر: چهارپاره
شاعر: قیصر امین پور
*معنی لغات*
گرم: مشغول، سرگرم
غوغا: آشوب و فریاد، همهمه
انگار: گویی
موضوع: مطلب
ذره ذره: کم کم
غلتید: از پهلویی به پهلوی دیگر چرخید.
انشای کوچک: انشای کوتاه
اَبَد: زمانی که آن را نهایت نباشد، جاودان، همیشگی
دلتنگ: ناراحت، غمگین
فارغ: آسوده، راحت
افق: کرانه ی آسمان
پیغمبر: پیام آور
گلدسته: مناره
گنبد: سقف بزرگ که به شکل نیمکره است، مثل سقف مسجد
زائر: دیدار کننده، زیارت کننده
حرم: مکان زیارتی و مقدس
زنجره: نوعی حشره که از خود صدا تولید می کند، سیرسیرک، جیرجیرک
کام: آرزو، میل، خواسته
*معنی شعر*
صبح یک روز نوبهاری بود***روزی از روزهای اول سال
صبح یک روز زیبای سال نو (اول بهار) بود.
بچه ها در کلاس جنگل سبز***جمع بودند دور هم، خوشحال
بچه های جنگل سبز، با خوشحالی، در کلاس دور هم جمع بودند.
بچه ها گرم گفت و گو بودند***باز هم در کلاس، غوغا بود
بچه ها مشغول صحبت بودند و دوباره کلاس شلوغ بود.
هر یکی برگ کوچکی در دست***باز انگار، زنگ انشا بود
هر کدام برگ کوچکی در دست داشت. انگار دوباره ساعت انشا بود.
تا معلم ز گرد راه رسید***گفت با چهره ای پر از خنده:
همین که معلم وارد شد با لبخند گفت:
باز موضوع تازه ای داریم***«آرزوی شما در آینده»
دوباره موضوع تازه ای داریم. موضوع آرزوی شما در آینده است.
شبنم از روی برگ گل برخاست***گفت: می خواهم آفتاب شوم
شبنم (قطره ی صبحگاهی) از روی برگ گل بلند شد و گفت: من دوست دارم مانند آفتاب شوم.
ذره ذره به آسمان بروم***ابر باشم، دوباره آب شوم
کم کم به آسمان بروم و مانند ابری شوم و دوباره به باران تبدیل گردم.
دانه آرام بر زمین غلتید***رفت و انشای کوچکش را خواند
دانه آهسته روی زمین غلت خورد، رفت و انشای کوچک خود را خواند.
گفت: باغی بزرگ خواهم شد***تا ابد سبز سبز خواهم ماند
گفت: من به باغی بزرگ تبدیل می شوم و برای همیشه شاداب می مانم.
غنچه هم گفت: گرچه دلتنگم***مثل لبخند، باز خواهم شد
غنچه گفت: اگر چه غمگینم، دوباره مثل لبخند، شکوفا می شوم.
با نسیم بهار و بلبل باغ***گرم راز و نیاز خواهم شد
با نسیم بهاری و بلبل باغ، مشغول گفت وگو می شوم.
جوجه گنجشک گفت: می خواهم***فارغ از سنگ بچه ها باشم
جوجه گنجشک گفت: من می خواهم از دست آزار بچه ها در امان و آسوده باشم.
روی هر شاخه جیک جیک کنم***در دل آسمان، رها باشم
روی شاخه های درخت مشغول جیک جیک کردن (آواز خواندن) باشم و در دل آسمان آزاد و آسوده پرواز کنم.
جوجه ی کوچک پرستو گفت:***کاش با باد رهسپار شوم
جوجه ی کوچک پرستو گفت: ای کاش من هم با باد همراه و همگام شوم.
تا افق های دور، کوچ کنم***باز پیغمبر بهار شوم
تا کرانه های آسمان پرواز کنم و دوباره پیام آور فصل بهار شوم.
جوجه های کبوتران گفتند:***کاش می شد کنار هم باشیم
جوجه کبوتر ها گفتند: کاش ما هم در کنار همدیگر جمع می شدیم.
توی گلدسته های یک گنبد***روز و شب، زائر حرم باشیم
روز و شب در داخل گلدسته های یک مکان مقدس، مشغول راز و نیاز (زیارت کردن) باشیم.
زنگ تفریح را که زنجره زد***باز هم در کلاس غوغا شد
همین که جیرجیرک زنگ استراحت را زد، دوباره کلاس پر از سر و صدا شد.
هر یک از بچه ها به سویی رفت***و معلم دوباره تنها شد
بچه ها، هر یک به سویی رفتند و دوباره معلم در کلاس تنها ماند.
با خودش زیر لب، چنین می گفت:***آرزو هایتان چه رنگین است!
معلم با خودش زیر لب، زمزمه می کرد: چه قدر آرزوهای شما زیبا است!
کاش روزی به کام خود برسید،***بچه ها، آرزوی من این است!
بچه ها، تنها آرزوی من این است که شما در آینده به آرزویتان برسید!
*نکات*
پیام شعر:
تصویر یک کلاس خیالی است که در آن دانش آموزان به کمک معلم درباره ی آرزوهایشان حرف می زنند. آرزوهایی که پاک و به دور از هر گونه ظاهرسازی مادی است. هر کدام از بچه ها می خواهند که در خیال خود و به دور از دردسرهای مادی به آرزو های خود برسند. (تمام این اتفاقات در یک جنگل خیالی پیش آمده است.)
دکتر قیصر امین پور در دوم اردیبهشت ماه 38 در گُتوند خوزستان به دنیا آمد. وی را به عنوان یک شاعر انقلابی می شناسند، در آبان ماه 86 در تهران درگذشت.
کتاب ها: به قول پرستوها، تنفس صبح، در کوچه های آفتاب، آینه های ناگهان و مثل چشمه مثل رود
شعر زنگ آفرینش پر از آرایه ی تشخیص است.
تشخیص: دادن ویژگی های انسان به غیر انسان را، تشخیص می گویند.
در بیت «غنچه هم گفت گرچه دلتنگم***مثل لبخند باز خواهم شد» آرایه ی تشبیه و تشخیص وجود دارد.
فعل کلمه ای است که انجام دادن کار یا روی دادن حالتی را در زمان معیّن (گذشته، حال و آبنده) و شخص مشخّصی را نشان می دهد. معمولا در آخر جمله ها فعل می آید.
در زبان فارسی سه شخص وجود دارد.
من (مفرد) و ما (جمع): اول شخص
تو (مفرد) و شما (جمع): دوم شخص
او (مفرد) و آنها (جمع): سوم شخص
مثال اول:
علی به مدرسه رفت.
فعل: رفت، زمان: گذشته، فاعل: سوم شخص مفرد
مثال دوم:
دوش می آمد و رخساره برافروخته بود.
فعل: می آمد (فعل ساده)، برافروخته بود (فعل مرکب)، زمان: گذشته، فاعل: سوم شخص مفرد
مثال سوم:
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
فعل: چشم داشتیم (فعل مرکب)، زمان: گذشته، فاعل: اول شخص جمع
مثال چهارم:
علی در کارخانه کار می کند.
فعل: کار می کند (فعل مرکب)، زمان: حال، فاعل: سوم شخص مفرد
مثال پنجم:
ای انکه طبیب دردهای ما هستی
فعل: هستی، زمان: حال، فاعل: دوم شخص مفرد
مثال ششم:
در این ایام کرونایی زندگی ها بی روح شده است.
فعل: بی روح شده است (فعل مرکب)، زمان: گذشته، فاعل: سوم شخص مفرد
انواع جمله از نظر ارکان (ساختمان):
۱- جمله اسمیه
۲- جمله فعلیه
جمله اسمیه: جمله ای است که حالت و صفت را نشان می دهد.
مثل هوا سرد بود.
اجزاء جمله اسمیه:
۱- نهاد
۲- مسند
۳- فعل ربطی (فعل اسنادی)
نهاد: کلمه ای است که حالت و صفت به آن نسبت داده می شود. (چه کسی؟، چه چیزی؟)
مسند: به حالت و صفت نسبت داده شده مسند می گویند. (چطور؟، چگونه؟)
فعل ربطی: به فعل های است، باشد، بود، شد، شود، گردید و گشت فعل ربطی می گویند.
مثال: علی شجاع است.
(چه کسی) شجاع است؟
علی: نهاد
علی (چطور) است؟
شجاع: مسند
است: فعل ربطی
جمله فعلیه: جمله ای است که انجام دادن کاری را نشان می دهد.
مثل علی کتاب را برداشت.
اجزای جمله فعلیه:
۱- فاعل
۲- مفعول
۳- فعل خاص
فاعل: به انجام دهنده کار فاعل می گویند. (چه کسی؟، چه چیزی؟)
مفعول: کلمه ای است که کار بر آن واقع می شود. (چه کسی را؟، چه چیزی را؟)
فعل خاص: اگر فعل ربطی نباشد فعل خاص است.
مثال: علی کتاب را برداشت.
(چه کسی) کتاب را برداشت؟
علی: فاعل
علی (چه چیز را) برداشت؟
کتاب: مفعول (را: نشانه مفعول)
برداشت: فعل خاص
هر جمله ای که فعل داشته باشد، فاعل هم دارد.
برای پیدا کردن جمله اسمیه و یا فعلیه ابتدا به فعل نگاه می کنیم.
اگر فعل ربطی بود، جمله اسمیه می باشد.
اگر فعل ربطی نبود، جمله فعلیه می باشد.
متمم: کلمه ای است که بعد از حرف اضافه می آید.
حروف اضافه: از، با، بدون، برای، بی، به، به سوی، در، روی، زیر
قافیه: کلمه ای است که ۱- در آخر مصراع می آید. ۲- هماهنگ هستند. ۳- حروف آخرشان یکی است.
ردیف: کلمه ای است که ۱- در آخر مصراع بعد از قافیه می آید ۲- مثل هم هستند. (عینا تکرار شده اند.)
مصراع: به پارهٔ سخن موزون مصراع گفته می شود.
مثنوی: شعری است که هر بیت قافیه ای جداگانه دارد و در شعرهای داستانی و طولانی به کار می رود.
مانند:
مثنوی مولوی، شعرهای نطامی (مخزن الاسرار، لیلی و مجنون، هفت پیکر، اسکندرنامه و خسرو و شیرین)